روزانه نویسی های من

روزانه نویسی من از فرودگاه مهر آباد، ترمینال حجاج در اردیبهشت 1390 شروع شد

روزانه نویسی های من

روزانه نویسی من از فرودگاه مهر آباد، ترمینال حجاج در اردیبهشت 1390 شروع شد

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خدا حافظخدا» ثبت شده است

سلام

احتمالا این آخرین پستی هست که از سرزمین نور و وحی براتون می نویسم

چون تا یک ساعت دیگه بایدراه بیافتیم و بریم فرودگاه جده. ساعت 4:30 به ساعت محلی اینجا یعنی چیزی حدود 6ایران قرار بپریم به سمت مملکت خودمون.

با حاج علی برای وداع رفتیم  خونه خدا .

یه طواف مستحبی کردیم بعد یه زیارت عاشورا هم خوندیم من یه جامعه کبیره هم خوندم..........

(من باید الان سوار ماشین بشم برم فرودگاه اگه توی فرودگاه اینترنت بود بقیه شو می نویسم و گرنه توی کشور خودمون و دو سه روز دیگه می نویسم چون فعلا مهمون داریم)خدافس

بخش تکمیلی

(امروز چهارشنبه این مطلب رو اضافه کردم)

من وحاج علی چند تا عکس گرفتیم وهمینطور که حرف می زدیم یه خانومی کنار ما نشسته بود رو کرد با حاج علی و گفت حاج آقا می تونم یه سوالی از تون بکنم؟(حاج علی ملبس به لباس روحانیت بود)
حاجی جواب داد بفرمائید .خانومه گفت ببخشید داستان این ناودون طلا چیه که میگن خیلی ثواب داره؟
حاج علی یه نگاهی به من کرد و من سریع گفت حاج اقا اگه اجازه بدین من جواب بدم اونم از خدا خواسته گفت بفرمائید به خانومه گفتم البته جسارته ها بنده شاگرد حاج آقا محسوب میشوم.
اما خود ناودون طلا موضوعیت خاصی نداره  ولی زمینی که پائین اون هست یعنی داخل حجر اسماعیل محل دفن هفتاد پیامبره وچندین پیامبر رو همون جا به شهادت رسوندن به همین خاطر جایگاه خاصی هست که در روایات خیلی بر اون تاکید شده.
بعد پرسید اون مقام ابراهیم چیه؟ گفتم هنگامی که حضرت ابراهیم وحضرت اسماعیل کعبه رو می ساختن وقتی دیوارها بلند شد حضرت ابراهیم بر روی تخته سنکی می ایستادند واون سنگ به اذن خداپرواز می کرد و حضرت ابراهیم دیوارهای کعبه رو تکمیل می کردند.بعد از مدتی جای پای حضرت ابراهیم بر روی اون سنگ نقش بست والان هم همان سنگ در داخل ضریحی که مقام ابراهیم نامیده میشه است وجاها یپای حضرت کاملا معلوم هست وفک کنم شماره پاهای ایشون 50 بوده.
از اون خانومه پرسیدم شما ازکجا اومدین؟ چرا که روحانی کاروان باید این مسائل رو برای شما بیان کنن.
گفت من از انگلیس  اومدم بار دوم هست که میام دفعه قبل که اومدم شفای یکی از پسرهام رو ازخدا گرفتم ، پسرم بیماری لاعلاج داشت و من همین جا شفاشو ازخدا گرفتم.
توی انگلیس  وقتی دوباره از پسرم آزمایش گرفتن همه آزمایش هاش نرمال بود .تمام دکترا وپرفسورای انگلیس می گفتن شما چه غذاهائی رو مصرف می کردین یا چه جور زندگی می کردین که پسرتون خوب شد؟یعنی همش دنبال یک سیستم عادی می گشتن تا این معجزه رو توجیه کنن
حالاای نارو که می گفت همین طور گریه می کرد ، مو به تن منو حاج علی سیخ شده بود.گفت این دفعه با دوتاپسرام اومدم مکه الان هم پسرم داره طواف می کنه .
ازش پرسیدم پسرتون چند سالشه؟ گفت 25 سالش هست واسمش هم سیناست گفتم پس هم سن من هست خدا براتون حفظش کنه.

(همین جا بودکه اون خانوم از حاج علی سوال کرد)

تشکر کرد گفت دوس دارم همین چیزائی رو که برای من گفتین برای پسرم هم بگین حاج علی گفت مشکلی نداره سریع به پسرش زنگ زد گفت بیا اینجا ولی پسرش می خواست نماز بخونه ازمون عذر خواهی کرد وگفت ببخشید وقتتون رو نمی گیرم.ازش جدا شدیم رو کردم به حاج علی گفتم حاجی طرف از انگلیس پا شده اومده اینجا شفای پسرش رو گرفته حالا ما چی گرفتیم؟
حاج علی گفت آره ما آدم هم نشدیم .
رفتیم چنتا عکس دیگه بندازیم که یه خانواده ایرانی ازکنارم رد شدن گفتن حاجی دوربینت رو نگیرن مراقب باش.
گفتم به علی توکل کن هیچ غلطی نمی تونن بکنن .
عکسامو گرفتنم که اذان مغرب رو گفتن رفتم که برم پشت مقام حضرت ابراهیم نمار بخونم یهو وسط جمعیت یکی دستم رو گرفت کشید بدلم هری ریخت گفتم بدبخت شدم دیگه گرفتنم  ولی همین کهبر گشتم دیدم حامد احسان بخش ، سلام کرد .

اول رفتم توی بغلش و بوسش کردم بعد بهش سلام کردم البته نه به خاطراین که خیالم راحت شدا نه به خاطرخودش.

گفتم: آمارت رو داشتم که اومدی ولی بچه ها می گفتن مدینه هستی
 گفت : آره دیشب ساعت سه رسیدیم .
گفتم: چه خبر از اردوی تهران خندید و 
 گفت: مثلا من مسئولش هستم دو هفته که اینجام ولی بچه ها دارن کاراشو انجام میدن.
 گفتم :چند نفر ثبت نام کردن؟
 گفت : 600 نفر در حالی که اردو برای 300 نفر بسته شده .
گفتم:  پس احتمالا ما رو نمی برین دیگه؟
گفت : نه همه بچه های بلاگ تا پلاک هستن انشالله.
نمازر وخوندیم وچنتا عکس هم انداختیم و یه خورده هم صحبت های خصوصی کردیم که دیگه اونا به شما مربوط نمیشه.

راه افتادم که بیام هتل از در که اومدم بیرون رفتم تا کفشام رو بردارم دیدم یه نفر یه مهر تربت رو داد دست این مسئول امربه معرفی که دم در حرم نشسته( همینائی که چفیه قرمز روی کله هاشون میندازن) و یارو هم شروع کرد با مهر ور رفتن .کفشامو پوشیدم تو دلم گفتم این نامردا به تربت بی احترامی می کنن ، رفتم جلو با این که یه عربی دست وپا شکسته ای بلد بودم ولی به فارسی گفتم

 آقا لطفا اون مهر رو بدین به من ؟ 
گفت ماذا تقول  چی میگی ؟
باز گفتم لطفا اون مهررو به من بدین به درد شما نمی خوره
  گفت تکلم بالعربی
 گفتم اون برای شما فایده ای نداره به من بدینش .
گفت الجنة؟
 منم خودم رو زدم به اون راه گفتم نمی دونم چی میگی.
گفت حسین
 گفتم اره امام حسین یه خورده منونگاه کرد یه نگاهی هم به مهره کرد ودادش به من .

منوبگی انگار خود امام حسین از تربت گودی قتلگاه بهم داده باشه این قدر خوشحال شدم که نگو.این مهر رو یه هدیه از طرف خدا می دونم.

اومدم هتل تا نشستم یه خورده بیام توی اینترنت که گفتن همه سوار اتوبوسا بشن حرکته الان هم اینا رو توی اتوبوس نوشتم تا هر وقت وصل شدم بفرستم توی وبلاگ.
یه چنتا خاطره بود که به خاطر طنز داشتن و به خاطر ایام فاطمیه نذاشتمشون توی وب که به مرور میان روی وب.
فعلا خدافس تا چند روز دیگه چون یکی دوروز که فک و فامیل میان حاجی خوری من سرم شلوغه  .
فک کنم دانشگاه دهنم رو سرویس کنه .همین جوریش هم کلی غیبت داشتم دیگه با این دو هفته  چن برابر حد چوب خطم غیبت کردم .
 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۰ ، ۲۲:۴۸