گزارش یک دیدار(دیدار با خانواده شهید امیر حسام ذوالعلی)
يكشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۲، ۰۴:۰۸ ب.ظ
بسم رب الشهدا و صدیقین
"اول همه کتاب هاش همیشه همین رو می نوشت ( بسم رب...)"
"با بقیه بچه هام فرق می کرد، از همون دوران بارداری احوالش فرق می کرد، موقع اذان کلی تکون می خورد..."
"خیلی وقتا از خواب که پا میشد اروم دم حسین حسین می گرفت..."
"اگه از حرفی یا کسی ناراحت می شد، با حسین حسین گفتن ناراحتیش رو نشون می داد..."
"خودشو وقف مسجد و هیئت کرده بود..."
"دعا کردن هاش خیلی عجیب و زیبا بود..."

(بخش اول شهید امیر حسام ذوالعلی از زبان پدر )
یادش به خیر
دو سال پیش همین ایام ماه مبارک رمضان بود که به دیدار آسایشگاه ایثارگران شهید بهشتی تهران رفتیم.
خیلی نمیگذره از روزی که یکی از دوستان از بهشت زهرا تماس گرفت با منو و گفت:
" حاجی خانواده شهید ذوالعلی کنار مزار شهید هستند، برای دیدار باهاشون صحبت کنم"
معتقد هستم دیدار با خانواده شهدا نه دست ما بلکه دعوت نامه شهداست، گفتم بسم الله صحبت بکن اگه روزیمون باشه انشالله خدمت این بزرگواران برسیم.
روز بعدش شماره اخوی شهید رو برام پیامک کرد و قرار شد خودم دیدار رو هماهنگ کنم.
با توجه به اینکه ماه مبارک هست و بیشتر مومنین اعمال خاص و ویژه ای رو انجام میدن ، قرار شد ساعت 6 عصر جمعه 28 تیر ماه دیدار بریم خونه این شهید بزرگوار.
روز جمعه با دوستان هماهنگ کردیم تا همگی جلو مسجد باب الحوائج که نزدیک خونه شهید امیر حسام ذوالعلی بود، جمع بشیم .
مسجدی که شهید توش بزرگ شده بود... و امروز هم یکی از افتخارات مسجد امیر حسام ذوالعلی است.
وارد خونه شهید شدیم ...
تصاویری از شهید در گوشه و کنار خونه نصب شده بود
از عکس کودکی و نوجوانی تا حرکات نمایشی ورزش های رزمی
در یک گوشه هم عکس بزرگی از شهید بر روی میزی قرار داشت که لوازم شخصی امیر حسام روش با نظم خواصی چیده شده بود.
جائی که مطمئنا هر روز میهمان دلتنگی های مادر بود

ابتدای مراسم یه کم خیلی رسمی بود و فضا سنگینی می کرد.
خانواده شهید هم حق داشتن...
از بی مهری هایی حرف زدند که در حقشون روا داشته شده بود ...
از رفتار کسانی که به اسم دوست و همدرد امده بودند و از پشت خنجر زدند...
احتیاط می کردند ، نمی خواستند تجربه تلخ برخی بازدید ها تکرار شود ...
و این هم نمونه ای از مظلومیت شهدای سال 88 بود.
برای پدر شهید توضیح دادم که این بچه های دیدار کاملا مستقل و بدون هیچ وابستگی به گروهی و بر اساس دغدغه اینجا هستند،
احساس تکلیفی که نسبت به خانواده های شهدا دارند، اونها رو در این روز گرم با زبان روزه به این دیدار آورده
وقتی از مرام و نگاه و تفکر گروه پرسید ، گفتم اصل اصیل گروه فرهنگی دیدار ولایت مداری و اطاعت از ولی هست...
این رو که شنید خیالش راحت شد...
حالا دیگه اون فضای سنگین جای خودش رو به یه دیدار دوستانه و صمیمانه داد...
ازشون خواستیم که اول درباره خانواده حرف بزنن
از اجداد و پدران خودشون گفت و اینکه عالم زاده هستند و مادر خونه اصالتا کاشانی
فرهنگی بودند و 4 فرزند، شیرینی زندگی شون. امیر حسام هم دومین فرزند خانواده.
سپس از انقلاب گفت و از رهبری امام و ولایت پذیری مردم که موجب پیروزی انقلاب شد...
خیلی زود وارد زندگی امیر حسام شدند ...
ازشون درباره فعالیت هاشون در زمان انقلاب پرسیدم طفره رفتند و گفتن
"ما هم مثل بقیه مردم فعالیت داشتیم ..."
این حرف رو در حالی زدن که وقتی برامون درباره فعالیت هاشون توضیح دادن ، فهمیدیم که با چند نفر از فعالان انقلابی همچون آقای احمد ناطق نوری ، مرحوم حجازی و... در خیابان انقلاب فعالیت می کردند و به واسطه فعالیت هاشون پدر و مادرشون خیلی تحت فشار بودند و خودشون هم دائما در حال فرار از دست ماموران شاه .
گه گاهی که بین صحبت ها سرفه می کردند، عذر خواهی کرد و گفت:
"مقصر صدامه و یادگاری زمان جنگه"
این جا بود که فهمیدیم حاج آقا جانباز ایام دفاع مقدس هم هستند، و توی صحبت هاشون اصلا اشاره ای به حضورشون در جبهه و ایثارگریشون نکردند.
باید هم همچین پدری که زندگی خودش رو وقف انقلاب کرده، پسری را در راه ولایت و نظام تقدیم کنه.
اصرار کردیم که در مورد حضورتون درجنگ هم حرف بزنید ، باز هم طفره می رفتند.
گفتم : "حاج آقا نکنه می ترسین ریا بشه؟"
خندید و گفت:
"کار ما از ریا و این حرفا گذشته"
از حضورشون در جنگ گفتن ؛ از عملیات شکست حصر آبادان، از آزاد سازی خرمشهر و از مجروحیتی که از جزیره مینو به یادگار داشتند.
خیلی زود از جنگ گذشتند و از به دنیا آومدن امیر حسام شروع کردند.
"1 دی سال 65 به دنیا اومد و 10 دی 88 هم شهید شد. ده روز از روز تولدش گذشته بود که شهید شد"
"حساسیت خاصی رو بحث ولایت داشت"
"بعد از شهادت، دوستش تعریف می کرد، که وقتی برای دیدار حضرت آقا یادم رفت اسم حسام رو بنویسم ، اشکش در اومد و شروع به گریه کرد . البته با این همه باز همه توی اون دیدار توفیق حضور پیدا کرد"
از حاج آقا پرسیدم : " حاج آقا به نظر شما چه چیزی توی زندگی امیر حسام بود که توفیق شهادت پیدا کرد؟"
گفت:
"تقوا و اخلاص عجیبی داشت. خیلی معتقد بود. همیشه توی مسجد در حال کمک کردن بود، به نظر من همین اخلاص و تقواش بود که توفیق شهادت رو نصیبش کرد."
از دعا کردن های امیر حسام گفت.
از نذرهای جالب و عجیبی که می کرد. نذر میکرد همه خونه رو تمیز کنه یا لباس های بقیه رو بشوره.
نذر کردن که فقط دعا خوندن و صدقه دادن و ... نیست . نذرمیتونه در مسیر کمک به دیگران باشه و چه نذری بهتر از این...
وقتی در آخر دیدار روضه علی اکبر امام حسین نمک دیدارمون شد
پدر شهید به یاد مصائب امام حسین سر تعظیم فرود آورد و....

-------------
بازتاب همین مطلب در :
لینک هم شدید!